ابر غفلت پر رگبار غمه ... هنوزم قصه ی سیب و آدمه ... واسه جبران شکستن یه دل ... قد کهکشون پشیمونی کمه

چتر پاره

چتر پاره
شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٦
 

دوست عزیز سلام

با توجه به مشکلاتی که به جهت واگذاری PERSIANBLOG  به وجود آمده است

از این پس می توانی مطالب چتر پاره را در http://chatrepare.blogfa.com  پیگیری کنی

منتظر دیدارت در وبلاگ جدید چتر پاره هستم

به امید دیدار

يه دوست

پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦
جدايی دلگير

چشمان خسته ام به نگاه تو خيره است

قلبم شكسته است

درياي اشك پشت نگاهم ذخيره است

يك عمر عاشقي

با طعم تلخ فاصله ها ختم مي شود

بر روي قرص ماه كنون ابر تيره است....

بوي خوش نسيم

از آخرين تبسم تو يادگاري است

باريكه اي ز خون

اززخم آن جدايي دلگير جاري است

اي من فداي آن دل از جنس آهنت

دستم به دامنت

من هر نفس ز داغ تو پژمره مي شوم

آيا نه اين نشانه اي از بي قراري است؟

بدرود زندگي

من مي روم به خواب كه بد روزگاري است...

يه دوست

جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦
شيطان، بهشت و جهنم

 

درويشي قصه زير را تعريف مي‌کرد:

يکي بود يکي نبود
مردي بود که زندگي‌اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

 

وقتي مُرد همه مي‌گفتند به بهشت رفته است، آدم مهرباني مثل او حتما ً به بهشت مي‌رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله‌ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهباني که بايد او را راه مي‌داد، نگاه سريعي به فهرست نام‌ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هيچ کس از آدم دعوت‌نامه يا کارت شناسايي نمي‌خواهد هر کس به آنجا برسد مي‌تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
« اين کار شما، تروريسم خالص است!»
نگهبان که نمي‌دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده‌ايد و آمده و کار و زندگي ما را به هم زده. از وقتي که رسيده نشسته و به حرف‌هاي ديگران گوش مي‌دهد و به درد و دلشان مي‌رسد. حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو مي‌کنند، يکديگر را در آغوش مي‌کشند و مي‌بوسند.
جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!»
وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت:
«با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي، خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند!»

برگرفته از طنز فارسی

يه دوست

یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦
داستان شهر من (قسمت دوم)

یواش یواش رامو کج کردم به سمت پیاده روی طرف امامزاده و از کنار تاکسیای خطی رد شدم همونطور که دستم جلوی چشام بود از لای انگشتام دیدم که رو در یکیشون نوشته شده بود انقلاب!! داشتم چپ چپ  نیگاش میکردم که صدای بوق اتوبوس حدود 2 متر از زمین بلندم کرد در حالیکه رو آسمون بودم صدای راننده رو میشنیدم که داشت با بد و بیراه یه عابر پیاده رو از وسط خیابون به کنار خیابون(همون به اصطلاح پیاده رو) راهنمایی میکرد یه نیگا به جفتشون کردم و با یه پوزخند(پوسخند) ناراحتیمواز این قضیه نشون دادم هرچند بی فایده!

اما جالب تر این بود که تبلیغ روی اتوبوس آگهی همون رانیی بود که قبلآ تو جوی دیده بودم! گذر اتوبوس به دور میدون نمایانگر تابلوی تعیین مسیر پشتش بود که نشون میداد مال خط جمهوری – امام حسینه و صرفا برای کمک به تجریش اعزام یا عازم شده!

هنوز به میدون قدس نرسیده بودم ولی تنوعی که از آدما و لباسای تنشون و ماشینا وآدمای توشون ومغازه ها و مشتریا و فروشنده هاشون دیدم انگشت حیرتو مدام به سمت دهنم راهنمایی میکرد و خوب به طبع منم مبارزه با نفس میکردم!!

خدایا همچین تنوع و رنگ و وارنگیو تو کل مسیرم از دانشگا تا خونه به این وضوح ندیده بودم!!

خوب..این از میدون قدس و خیابونی که اسمشو گذاشتن دربند....حالا دیگه باید سوار تاکسی میشدم....

يه دوست

یکشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٦
داستان شهر من....قسمت اول

فقط ۳ ساعت از ظهر گذشته بود ولی خبری از خورشید تو آسمون نبود وهوا تقریبا تاریک شده بود.بوی نم بارون مثل همیشه خوشایندو با باد به این ور و اون ور کشیده می شد.اگه یه گوشه منتظر تاکسی وایمیستادم یخ میکردم پس ترجیح دادم این یه تیکه راهو پیاده برم هم گرم میشدم و هم یه نیگاهی به مغازه ها مینداختم.

توی جوب آب یه نمایش کوچیک از رقص قوطی رانی با همراهی بطری آب معدنی توجهمو جلب کرد...انگار نه انگار که جوی تازه بازسازی شده بود هنوزم همون جور کثیف و بی عفت!!!

باد شدید شده بود یه دستم کیف بود و اون یکی دستم جلوی چشام که آشغال نره توش!...سمفونی بوق ماشینا با تک نوازی بوق موتوری که بین اونا ویراژ میداد یکی از پرده های زیبای زندگی روزمره ی مردم تهرون و به نمایش کشیده بود که عمرا هیچ شاعرو نقاش و نقالی نمی تونست چنین اثری رو خلق کنه!!

دیگه تقریبا توی میدون تجریش بودم.را بندونی که ماشینا و اوتوبوسا و موتورا و آدمای بینشون درست کرده بودن با عشق دور تا دور میدونو بغل گرفته بود!! تو این هوای سرد و آسمون نیمه تاریک؛صدای یکیو شنیدم که داد میزد...آزادی....آزادی دو نفر!.....

يه دوست

سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦
 

ای که بستی راه بر زهرا میان کوچه ها ....

                             گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود....

يه دوست

دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦
نه ديگه...

نه..نه..به خدا تو اون فانوس دریایی دریای متلاطم زندگیم نیستی....نه...باورکن که من کلام ساز عشق از صدای تو نمی شنوم....دست از سرم بردار.....مطمئن باش که تو سنگ صبور من نیستی....می دونی چیه...دیگه نمیخوام بهت فکر کنم...برو....

.....وقتی حرفاش تموم شد....اشکامو پاک کردم..بعد با صدای لرزون گفتم....

                                                                                    دوستت دارم

يه دوست

پنجشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٦
حرف دارم با کسی.....

خسته ام..خسته و سرگردان....گوشه ی اتاق تاریکم نشسته ام...مثل هر شب...مثل هرگاه...تنها همدمم را در آغوش کشیده ام...دو زانوی من

می خواهم بگویم... می خواهم فریاد بزنم نا گفته ها را...اما برای که...؟اما برای چه..؟ چه کسی غیرزانوانم مرا درمی یابد..!

آری ..تنها هستم...تنها! تنها زانوانم از من نگریخته اند...آری... خسته اند و تهی از نای و نوای رفتن... در آغوش من پهلو گرفته اند....تنها کسانی که آرام آرام برایشان اشک میریزم....

و من تنها در آغوش تنهایی... تنها تر می شوم...

م.س 

يه دوست

دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
............................نامه اي به معشوق.........................

 

زيباي من سلام

من از ديار عشق به تو نامه مي نويسم! اينجا همه پروانه ها در شعله شمع عاشقانه سوخته اند٬ بلبلان در كنار گل پژمرده شان آرام خوابيده اند٬ ماه تمام شب را به دنبال خورشيد مي گردد....

عمري مي خواستم كه عشق را با مداد رنگي هايم نقاشي كنم٬ غافل از اينكه عشق يعني يكرنگي! اين حرف را روزي كه مرا با كلام خويش مسحور كرده بودي از نگاهت خواندم. چه روز با شكوهي بود! آن روز آسمان را بين خودمان تقسيم كرديم: باران براي من٬خورشيد براي تو٬برف براي من٬ستاره ها براي تو....

ولي از آن روز مدتها گذشته است. باراني كه سهم من بود از چشمان من باريد. به موهاي سپيدم نگاه كن!همه مي گويند خيلي زود پير شده ام٬ ولي تو كه مي داني همان برف هايي كه مال من بود بر سرم نشسته است. ناراحت نباش! به لبخند خورشيد و چشمك ستاره مي ارزيد....

من بازي عشق را به تو باختم. از باختن پشيمان نيستم٬ ولي اي كاش مي توانستم يك بار ديگر دلم را به تو ببازم. حيف كه ديگر نمي توانم٬ كمي شكسته شده ام. براي اين همه زيبايي نفس كم مي آورم...

اين نامه را با قاصدك برايت مي فرستم. تا يكي دو روز ديگر به دستت مي رسد. تا آن موقع من به اميد وصالت براي هميشه خوابيده ام . شك ندارم كه در زير خاك هم خواب تو را مي بينم. از اين كه بيش ازاين طاقت نياوردم و اين قدر زود رفتني شده ام متاسفم! مرا ببخش٬ مجنون خوبي برايت نبودم...

به اميد ديدار ليلاي من

علی

يه دوست

جمعه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
شب شيرين
اولين نگاهت آن قدر برايم شيرين بود
كه گويي روح فرهاد در من دميده باشند…
من قهرمان افسانه عاشقانه اي شدم
كه پايانش را نمي دانستم
 هرشب
در اوج تنهايي
به اندازه عظمت بيستون برايت گريستم…
و اكنون
وقت آن شده است كه شيريني نگاهت را پس بدهم
و شربت تلخ آخرين خداحافظيت را بنوشم
روح فرهاد كم كم از وجود من مي رود
و هر بار بخشي از وجود مرا نيز با خود مي برد…
امشب حال عجيبي دارم
خوابم به چشمانم نمي آيد
كه ناگهان
صدايي به گوشم زمزمه مي كند:
"بخواب امشب آخرين شب تنهاييست"
چشمانم را مي بندم
     صدا صداي شيرين بود….
ع.ک
يه دوست

جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦
بهار در بهار در بهار

مبارک باد بر جهانیان میلاد پیامبر صلح و رحمت

هان می رسد به گوش....این صدای فرشیان و عرشیان

نور و پاکی در خاک و افلاک گسترده است

روز میلاد رسول خاتم است

یا رب به وقت گل .. گنه بنده عفو کن

يه دوست

شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٥
عيدت مبارک...

نوروز ایرانی ....

             بر همه ی جهانیان....

                                         مبارک

يه دوست

شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٥
 

نوروز، جشن ايرانيان از روزگاران كهن پر شكوه ترين جشن بهاری در جهان بوده است. نوروز بهارانه ای  است كه روايت های تاريخ درباره پيدايش آن بسيار گوناگون است

  نوروز جشن شروع  فروردين يا  « فرودگان »  است كه ياد آور  اجداد و نياكان ما بود و چنان مي پنداشتند كه در پنج شب  ، ارواح پاك مردگان ، برای ديدار وضع  زندگي و  احوال  بازماندگان  به  زمين فرود  مي آيند و در خانه و آشيانه خويش  سرگرم تماشا وسركشي  مي شوند . اگرخانه روشن و پاكيزه و  ساكنان آن  راحت وشاد باشند ، ارواح مسرور و سر افراز برمي گردند. اما درغير اينصورت ، آنان غمگين وناراحت به منزلگاه خويش باز مي گردند وتا سال آينده به انتظار مي نشينند .

درباره  پيدايش  نوروز در روايتي ديگر  چنين آمده است كه نيشكر را جمشيد در اين روز يافت و مردم از كشف خاصيت  آن متحير شدند  . پس  جمشيد  دستور داد تا از  ( شهد آن ) شكر ساختند و به مردم هديه دادند . از اين رو ، آن را نوروز ناميدند . 

 همچنين روايت شده كه اهريمن ، بلای خشكسالي و قحطي را بر زمين فرو نشانيد . اما جمشيد به جنگ با اهريمن پرداخت و عاقبت او را شكست داد . آنگاه خشكسالي،  قحطي ونكبت را بر روي زمين از ريشه بخشكانيد و به زمين بازگشت با بازگشت وي ،درختان و هر نهال و چوب خشكي سبز شدند . پس مرد م اين روز را « نوروز » خواندند و هر كس به يمن و مباركي در تشتي جو كاشت و اين رسم سبزه  نشانيدن در ايام نوروز از آن زمان به امروز باقي مانده است .

در خيام نامه آمده است :
چون از اميري جمشيد 421 سال گذشت ، جهان  از او يكسره  راست  همي آمد .ايران و ايرانيان هم مطيع و مريد او شدند تا بفرمود گرمابه های بسيار ساختند و سيم  و زر  از معادن بر آوردند  و ديبای  ابريشمي  بافتند كه آن  روز ،  روز  اول « حمل » بود . پس جشني  بر پا ساخته و  نوروزش  نام  نهاد   تا  هر  سال  چو فروردين  آيد ، آن روز را جشن گيرند .

 در ميان اقوام آريايي كه وارد ايران شدند ، جشن سال نو در اصل به دو شكل زير بوده است : 

 آرياييها در روزگاران باستاني دارای دو فصل گرما و سرما بودند . فصل سرما شامل دو ماه و فصل گرما شامل ده ماه مي شد .  ولي پس از مدتي ،  تابستان داراي هفت ماه و زمستان داراي پنج ماه شد . در هر يك از اين دو فصل جشني برگزار مي كردند كه هر دو اين جشنها را آغاز سال نو تلقي مي كردند .

 در جشن  اول كه به هنگام  آغاز فصل گرما  يعني به هنگامي كه گله ها را  از آغل به چمنهاي سبز و خرم مي كشانيدند و از ديدن چهره گرمابخش خورشيد شاد مي شدند. جشن دوم با شروع سرما آغاز مي شد . در اين ايام گله را به آغل باز مي گرداندند و با توشه هاي اندوخته از آنها نگهداري مي كردند . بر اساس شواهد و قرا ین ، جشن نوروز حتي به هنگام تدوين بخش كهن اوستا نيز در آغاز بهار بر پا مي شده و شايد به نحوی كه اكنون بر ما معلوم نيست آن را در برج مزبور ثابت نگاه مي داشتند .
عيد نوروز شش روز متوالي دوام  داشت و در اين روزها ،  سلاطين بار عام مي دادند و نجبای  بزرگ و  اعضای خاندان  خود را به  ترتيب  مي پذيرفتند و به حاضران  عيدی مي دادند . در روز اول سال مردم زود از خواب برمي خواستند ،  به كنار نهرها و قناتها و خود را مي شستند و به يكديگر آب مي پاشيدند و شيريني تعارف مي كردند . صبح قبل از آنكه كلامي  گويند ، شكر يا عسل مي خورند و برای حفظ بدن از نا خوشي ها و بدبختي ها روغن به تن مي ماليدند.

 

اما  نوروز ،  پس از مرگ جمشيد  نيز به حيات خود  ادامه  داد .  در معنا  ، نوروز ، از   هجمه ها و حمله هاي يونانيان ، اعراب ، تركها ومغول ها جان به در برد . و نوروز ثابت كرد كه مهم ترين  جشن  فرهنگي  ميليون ها  ايراني است كه در درون ايران  زندگي مي كنند

يه دوست

شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٥
 

هفت سين ، هفت واژه كه با حروف  « سين » شروع مي شوند نيز از سنت های جالب نوروز است . در زمان امروز ، هفت سين مشخصاً معاني استعاره اي خاص خود را دارد : سمنو ، جوانه هاي گندم كه طي مراسم خاصي پخته مي شود . سيب ، سنجد ، سير . مسلمانان، کتاب آسمانی و مقدس خود، قرآن و  زرتشتيان ،  اوستا  ، كتاب  مقدس خود را در رأس  سفره  هفت سين  قرار  مي دهند .

 

تخم مرغ های رنگين ، گلاب ، سكه ، طلا ، ماهي قرمز در آب ، آينه ، شمع و هر يك از اين موارد سمبل و نماد تولد ديگر باره بهاران است . در اساطير  ايراني در ارتباط با نوروز ،  جوانه ي گندم  و عناب ،  نشانه و سمبل   زايش ديگر باره بهاران است و سبزی ، سكه ، و سركه سمبل و نماد افكار نيك ، كردار نيك ، خدا پرستي ، نيك بختي ، جاودانگي و داد و دهش است .

يه دوست

شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٥
يادکن تا از تو ياد شود...

بر سر سفره هفت سین به یاد آنان که هفت سین زندگیشان حتی سیبی برای سرخی ندارد و سبزه ای برای سبزی و جیبشان از سکه های طراوت تهی است باشیم.
به یاد آنها که جانشان را برای وطن و هموطن که من و تو هستیم خالصانه فدا کردند،
به یاد آنها که فریادشان برای آزادی و عدالت در تنگناهای خفقان در گلو شکست،
به یاد آنها که دور از یار و دیار به خلوت خود چون شمع می سوزند و می سازند باشیم.
بهار می رسد، دلتان خوش ، کامتان شیرین ،روزگارتان سبز ، به یاد دلهای دردمند نیز باشید.

يه دوست

یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥
۴ شنبه سوری اينه...نه اون!

يکی از آئينهای سالانه ايرانيان چهارشنبه سوری يا به عبارتی ديگر چارشنبه سوری است. ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدی را با بر افروختن آتش و پريدن از روی آن به استقبال نوروز می روند.

 

چهارشنبه سوري، يک جشن بهاري است که پيش از رسيدن نوروز برگزار مي شود.


مردم در اين روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهايشان مراسمی را برگزار می کنند که ريشه اش به قرن ها پيش باز می گردد.

 

 مراسم ويژه آن در شب چهارشنبه صورت می گيرد برای مراسم در گوشه و کنار کوی و برزن نيز بچه ها آتش های بزرگ می افروزند و از روی آن می پرند و ترانه (سرخی تو از من ، زردي من از تو ) می خوانند.

 

 

ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئينهای کهن ايرانيان است که همچنان در ميان آنها و با اشکال ديگر در ميان باقی بازماندگان اقوام آريائی رواج دارد.

اما دکتر کورش نيکنام موبد زرتشتی و پژوهشگر در آداب و سنن ايران باستان، عقيده دارد که چهارشنبه سوری هيچ ارتباطی با ايران باستان و زرتشتيان ندارد و شکل گيری اين مراسم را پس از حمله اعراب به ايران می داند.

 

 

در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم.در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. شنبه و يکشنبه و... بعد از تسلط اعراب به فرهنگ ايران وارد شد. بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگيريم( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گويای اين هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد."

 

"برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( يا هر چهار سال ۶ روز اضافه ). ما در اين پنج روز آتش روشن می کرديم تا روح نياکانمان را به خانه هايمان دعوت کنيم."

 

"بنابراين، اين آتش چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ايران باستان است و زرتشتيان به احتمال زياد برای اينکه اين سنت از بين نرود، نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری."

بخش كردن ماه به چهار هفته در ايران ،پس از ظهور اسلام است و شنبه و يك شنبه و دوشنبه و ........ناميدن روز هاي هفته از زمان رواج آن .شنبه واژه اي سامي و درآمده به زبان فارسي و در اصل "شنبد" بوده است.

 

"سور "در زبان و ادبيات فارسي و برخي گويش هاي ايراني به معناي "جشن"،"مهماني"و "سرخ" آمده است!

  

حالا بازم برو ترقه بترکون...فحش به جونت بخر...مثه بچه ی آدم بشین تو خونه گازو روشن کن هی فوتش کن بعدشم که ارضا شدی و کرمت خوابید برو سراغ تلویزیون و از برنامه های جذاب صدا و سیما لذت ببر...هری پاتر میذاره در حد تیم ملی !!!!!!!

يه دوست

پنجشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٥
دستم بگير...

روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس ....... هر كدام به روش خويش مي زيستند . تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت : هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد . تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند . همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند . در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود . عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد . آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!! قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند . جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود . او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود . فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست . اول كسي جوابش را نداد . در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت : ثروتمندي عزيز به من كمك كن . ثروتمندي گفت : متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست . عشق رو به (غرور) كرد و گفت : مرا نجات مي دهي ؟ غرور پاسخ داد : هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني . عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده اما غم گفت : متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم . در اين حين خوشگذراني و بيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست. از دور شهوت را ديد و به او گفت : آيا به من كمك ميكني ؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه !!!!! سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد عشق كه نمي توانست     نا اميد باشد رو به سوي خداوند كرد و گفت : خدايا مرا نجات بده ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد . عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد . پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود . جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست به دانائي سلام كرد و از او تشكر كرد دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت : من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي ؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست . تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي . عشق تشكر كرد و گفت : بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد ؟؟ دانائي گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت : زمان ؟؟!!!!! دانائي لبخندي زد وپاسخ داد : بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند !

برگرفته از داستانهای عاشقانه

يه دوست

دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥
داستان ۴ (داستان آموزنده) و اما خانمها.....
 ... هيجده تا بيست و يك سالگى، مانند آفريقا يا استراليا هستند: نيمه كشف شده، وحشى، با زيبايىهاى افسون كننده‌ى طبيعى.

... 21 تا سى سالگى، مثل امريكا يا ژاپن هستند: كاملا كشف شده، بسيار توسعه يافته، آماده براى معامله، مخصوصا معامله با پول نقد يا اتومبيل!

... 30 تا سى و پنج سالگى، مانند هند يا اسپانيا هستند: بسيار داغ، آسوده خاطر و آرام، و آگاه به زيبايىهاى خود.

... 35 تا چهل سالگى، مانند فرانسه يا آرژانتين هستند: بدين معنا كه اگر چه ممكن است در جريان جنگ نيمه ويران شده باشند، اما هنوز جاهاى بسيارى براى تماشا دارند!

... 40 تا پنجاه سالگى، مثل يوگسلاوى يا عراق هستند: جنگ را باخته‌اند. هنوز گرفتار اشتباهات پيشين‌اند و به بازسازى كامل نياز دارند.

... 50 تا شصت سالگى، مانند روسيه يا كانادا هستند: بسيار پهناور، آرام و مرزهاي بدون مرزبان، اما سرماى زياد، خلايق را از آنان مىرماند.

... 60 تا هفتاد سالگى، مانند انگلستان يا مغولستان‌اند: با يك گذشته‌ى درخشان و بدون آينده!

بعد از هفتاد سالگى، شبيه آلبانى يا افغانستان‌اند: همگان ميدانند كه در كجايند، اما هيچكس به سراغ‌شان نمىرود!

يه دوست

دوشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٥
داستان شماره ۳ (در باشگاه گلف)

تعدادي مرد در رخت كن يك باشگاه گلف هستند
موبايل يكي از آنها زنگ مي زند
مردي گوشي را بر ميدارد و روي اسپيكر مي گذارد و شروع به صحبت مي كند
همه ساكت مي شوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش مي دهند

مرد: بله بفرماييد.
زن: سلام عزيزم باشگاه هستي؟
مرد: سلام بله باشگاه هستم.
زن: من الان توي فروشگاهم يك كت چرمي خيلي شيك ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم؟
مرد: آره اگه خيلي خوشت اومده بخر.
زن: مي دوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم ديدم اون مرسدس بنزي كه خيلي دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خيلي دلم ميخواد يكي از اون ها رو داشته باشم.
مرد: چنده؟
زن: شصت هزار دلار.
مرد: باشه اما با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه همه چيزش رو به راهه.
زن: آخ مرسي يه چيز ديگه هم مونده اون خونه اي كه پارسال ازش خوشم ميومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره.
مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه ميتوني بخرش.
زن: باشه بعدا ميبينمت خيلي دوست دارم.
مرد: خداحافظ

مرد گوشي را قطع مي كند مرد هاي ديگر با تعجب مات و مبهوت به او خيره مي شوند.

بعد مرد مي پرسد: ببخشید آقایون اين گوشي مال كيه؟؟؟
يه دوست

جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥
کنج غم...

کاش می شد باز هم آشفتگان دست در زلفش فرو می بردند...

کاش می شد در میان لحظه ها دم به دم آن حسرتش می خوردند....

باز آید؛ این نوید قلب هاست...

باز آید؛ این امید دیده هاست...

سوز دل خون جگر اشک و غبار...

سوز دل بر می کند از این تبار...

آخرین راه نجات است او ولی...

                            بس دراز است انتظار و انتظار و انتظار....

يه دوست

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]